November 26, 2006

Abdolali Homayoun's کالای هنر


Read by Mr. Nooh.


کالای هنر

كالاى هنر ارزش و مقدار ندارد
اين طرفه متاعى است كه بازار ندارد
باغى است جهان هر چه كه گشتيم در اين باغ
آخر ز چه رو يك گل بى خار ندارد
گل نيز كه حافظ بودش نيش سرخار
در باغ دمى فرصت ديدار ندارد
عمرى است وفا كرده و در كوى محبت
ديديم كه اين جنس خريدار ندارد
ما را به طبيبى است سر و كار كه هرگز
يك نسخه براى دل بيمار ندارد
كم كن تو جفا اى بت طناز كه اين دل
ديگر بخدا طاقت آزار ندارد
هرگه نظرم به بر رخ زيباى تو افتد
از چيست زبان قدرت گفتار ندارد
هر چند ز لبهاى تو دشنام شنيدم
اين لطف تو با من بود انكار ندارد
تا نيست ترا فرصت ديدار همايون
تنها بود هر كس بجهان يار ندارد

Another poem was read by Mina, Mr. Homayoun's daughter.

Also see photos.

May 09, 2006

Simin Behbahani: مرگ شبدیز

Read by Dr. Khalessi.

اسب می نالید، می لرزید (به هوشنگ گلشیری) اسب می نالید، می لرزید... سرفه ها اسفنج و خون می شد؛ هر نفس بر لب چو می آمد، از جگر لختی برون می شد. خرمنی از آن زمردوار، خُرد خُردک گل بر او بسیار، مانده در غرقاب خون، ناچار ساق و برگش لعلگون می شد. شیر اسبی مهرپرورده، عمر با خسرو به سر برده، این زمان افتاده و مرده قصه این غصه چون می شد؟ «تا که خواهد گفت با خسرو؟» چشمها شمع عزا بودند: کورسوی ناتوانیها در خموشی آزمون می شد. چنگ در دست نکیسا بود، باربد را لحن گویا بود- شاید این تدبیر، خسرو را تا حقیقت رهنمون می شد. آن دو تن در خسروانی بزم، مرگ را در پرده نالیدند؛ نغمه ها در گوش نه، در چشم، پرده پرده اشک و خون می شد. «مرگ شبدیز است؟» خسرو گفت. خامشی ابری سترون بود. هر نگاهش در دل وحشت، آذرخشی از جنون می شد. «ما نگفتیمت، تو خود گفتی،» پیر فرزین گفت با خسرو. خشم حیرت گشت و حیرت عجز، لاجرم خسرو زبون می شد. مرگ شبدیز زمان با ماست، با کسی یارای گفتن نیست؛ گفتنش را، همچو دیرین سال، کاش تدبیری کنون می شد. با تو آواز است و با من چنگ؛ پشت این در، زار نالیدیم؛ گر سری از در برون می شد، آگه از حال درون می شد.

April 19, 2006

Khaqani's لاله رخا سمن برا

Shirin's great selection of a Khaqani poem.


لاله رخا سمن برا

لاله رخا سمن برا سرو روان کیستی
سنگ‌دلا، ستم‌گرا، آفت جان کیستی
تیر قدی کمان کشی زهره رخی و مهوشی
جانت فدا که بس خوشی جان و جهان کیستی
از گل سرخ رسته‌ای نرگس دسته بسته‌ای
نرخ شکر شکسته‌ای پسته دهان کیستی
ای تو به دلبری سمر، شیفته‌ی رخت قمر
بسته به کوه بر کمر، موی میان کیستی
دام نهاده می‌روی مست ز باده می‌روی
مشت گشاده می‌روی سخت کمان کیستی
شهد و شکر لبان تو جمله جهان از آن تو
در عجبم به جان تو تاخود از آن کیستی

گزيده‌اي از غزليات خاقاني شيرواني


See also: complete poems

February 27, 2005

Dr. Assemi's visit


During his recent visit to Hafez class, Dr. Assemi gave a talk about the philosophy of life (and death) as viewed by ancient Greek philosophers, such as Cicero, Democritus and Pyrrho, and classical Persian poets like Khayyam, Rumi, Sadi and Hafez, in difference to such lines as (see full poem including an English translation):

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم؟ آخر ننمایی وطنم

During the Q&A session, he was asked about German poetry and its relation to such themes as freedom, oppression and survival often seen in modern Persian poetry. His reference to Nazi-era dissident poets such as Thomas Mann, Bertolt Brecht and Kurt Tucholsky was instructive.

You can see a short video of the talk:


(or audio only below if you have a slow connection)

Dr. Assemi: صادق شباویز


This is Dr. Mohammad Assemi's poem about Sadegh Shabaviz, the great theatre actor, read by Dr. Assemi with an introduction.



Here's an article about Iran's olden theatre days by M. Behnoud.

Dr. Assemi's اشک هنرپیشه

Read by Shirin during Dr. Mohammad Assemi's recent visit to Hafez class.



November 30, 2004

عظیم نیشابوری - قاصد

Read by Mr. Gilani.


عظیم نیشابوری

قاصد آمد گفتمش: آن ماه سیمین بر چه گفت؟
گفت: با هجرم بسازد گفتمش دیگر چه گفت؟

گفت:  دیگر  پا  ز  حد  خویش  نگذارد  برون
گفتمش: جمع است از پا خاطرم دیگر چه گفت؟

گفت:  سر  را  باید  از  خاک  ره  کمتر  شمرد
گفتمش: کمتر شمردم زین تن لاغر چه گفت؟

گفت: جسم لاغرش را از تعب خواهیم سوخت
گفتمش: من سوختم در باب خاکستر چه گفت؟

گفت:  خاکستر  چو گردد خواهمش بر باد داد
گفتمش: برباد رفتم در صف محشر چه گفت؟

گفت: در محشر به یکدم زنده اش خواهیم کرد
گفتمش: من زنده گردیدم ز خیر و شر چه گفت؟

گفت:  خیر  و  شر نباشد  عاشقان  را در حساب
گفتمش: این است احسان از لب کوثر چه گفت؟

گفت:  با  ما  بر  لب  کوثر  نشیند  عاقبت
گفتمش: چون عاقبت این است زین خوشتر چه گفت؟

گفت: دیگـر نگـذرد در خـاطـرم یـاد عظیم
گفتمش: دیگر بگو  گفتا: مگو دیگر چه گفت

November 23, 2004

Ostad Nooh's سوگند

Here is Ostad Nooh's سوگند read by Mrs. Vaez-zadeh.



More of Ostad Nooh's poetry.

November 15, 2004

Zhaleh Esfahani's شاد بودن هنر است

Read by Mrs. Vaez-Zadeh.

شاد بودن هنر است
بشكفد لاله ي رنگين مراد غنچه ي سرخ فروبسته ي دل باز شود من نگويم كه بهاري كه گذشت آيد باز روزگاري كه به سر آمده آغاز شود روزگار دگري هست و بهاران دگر شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر ! لیک هرگز مپسندیم به خویش که چو یک شکلک بی جان شب و روز ، بی خبر از همه ، خندان باشیم بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد !
کاش ایینه ای بود درون بین که در ان ، خویش را می دیدیم انچه پنهان بود از ایینه ها می دیدیم می شدیم اگه از ان نیروی پاکیزه نهاد که به ما زیستن اموزد و جاوید شدن پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است گر به شادی تو ، دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد
See BBC report on Zhaleh Esfahani and listen to interview.

November 12, 2004

Houshang Ebtehaj's (Sayeh) زبان نگاه


Read by Mrs. Vaez-zadeh.


زبان نگاه

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
H.A. Sayeh

October 10, 2004

Siavash Kasraie's باور

Read by Roshanak.

باور

باور نمي كند دل من مرگ خويش را
نه نه من اين يقين را باور نمي كنم
تا همدم من است نفسهاي زندگي
من با خيال مرگ دمي سر نمي كنم

آخر چگونه گل خس و خاشاك مي شود ؟
آخر چگونه اين همه روياي نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
مي پژمرد به جان من و خاك مي شود ؟

در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اينها چه مي شود ؟

آخر چگونه اين همه عشاق بي شمار
آواره از ديار
يك روز بي صدا
در كوره راه ها همه خاموش مي شوند ؟

باور كنم كه دختركان سفيد بخت
بي وصل و نامراد
بالاي بامها و كنار درياچه ها
چشم انتظار يار سيه پوش مي شوند ؟

باور نمي كنم كه عشق نهان مي شود به گور
بي آنكه سر كشد گل عصياني اش ز خاك
باور كنم كه دل
روزي نمي تپد
نفرين برين دروغ دروغ هراسناك

پل مي كشد به ساحل آينده شعر من
تا رهروان سرخوشي از آن گذر كنند
پيغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز مي كند
باشد كه عاشقان به چنين پيك آشتي
يك ره نظر كننند

در كاوش پياپي لبها و دستهاست
كاين نقش آدمي
بر لوحه زمان
جاويد مي شود

اين ذره ذره گرمي خاموش وار ما
يك روز بي گمان
سر مي زند جايي و خورشيد مي شود

تا دوست داري ام
تا دوست دارمت
تا اشك ما به گونه هم مي چكد ز مهر
تا هست در زمانه يكي جان دوستدار
كي مرگ مي تواند
نام مرا بروبد از ياد روزگار ؟

بسيار گل كه از كف من برده است باد
اما من غمين
گلهاي ياد كس را پرپر نمي كنم
من مرگ هيچ عزيزي را
باور نمي كنم

مي ريزد عاقبت
يك روز برگ من
يك روز چشم من هم در خواب مي شود
زين خواب چشم هيچ كسي را گريز نيست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

More... مجموعه اشعار سياوش كسرايي .

Listen to Kasraie in his own voice shortly before passing away.